مهندس احمد یوسفی، عضو انجمن اسلامی مهندسان ایران، مدیرعامل شرکت شهرک‌های صنعتی و مدیرکل تعاون استان گیلان در دولت اصلاحات، در این یادداشت، به ذکر خاطراتی از شهید انوش خجسته در سالهای آغازین انقلاب و دوران دفاع مقدس پرداخته است.

دو سالی از من بزرگتر بود؛
تو هنرستان میکانیک میخوند؛
منم چون بابام کار ساختمونی میکرد، ساختمان میخوندم، هنوزم گیرشم.
یه موتور هوندا داشت، هِندل مِندل نداشت، هولی بود، روشن که میشد،
میپریدی روشو گازشو میگرفتی؛
دور که وَر میداشت، خوب میرفت.
شبا که میومد مسجد موتورشو هرکی کار داشت، میبرد.
گاهی دیر میومدن
میگفت، بگید بیارن خونه،
منو که میدید اصلا به روم نمیاورد بقیه رو نمیدونم.

عروسیه ساده‌ش، خونه‌ی باباش بود.
یه پیر مرد با صفا و دوست داشتنی.
واسه نشون دادن صمیمیتم با انوش، رفتم کبلایی رو بغلش کنم و بهش تبریک بگم، یهو با لرزش شدید پرید عقب، نزدیک بود بخوره زمین!
نگو پیر مرد یه مریضی داره؛
نزدیکش میشی میریزه بهم…

بچه های دروازه لاکان با آخوند مسجدشون درگیر بودن، تو محل یه اتاقکی ساخته بودن میگفتن پایگاه چمرانه.
انوش که از جبهه اومده بود مرخصی، رفت یه سلام و علیکی بکنه، از شانس بدش سر یه دعوای محلی چند نفر با چماق میریزن تو پایگاه، اون بیشتر از همه چوب میخوره.
با سرو کله باند پیچی میان مسجد فاطمیه
شهید محمود (موافق) کاربلد و درس خونده -اون روزا که درس خوندن مُد نبود، اونم از نوع تاریخش- طی عریضه ای شرح دعوا رو مینویسه ببرن کلانتری؛
همه کتک خورده ها پاش یه امضا میزنن، آقا انوش ما با اون حال نزارش نگاش تو متن، به جمله “برق‌هارو قطع کردن و ریختن و زدن” افتاد.
از آقا محمود میخواد بنویسه تو درگیری برق قطع شد که صدای همه در میاد، تو این حیر و بیر گیردادی به یه جمله؟؟!!
ولی الان میفهمم که راز آدماییکه می‌مونن، دیدن همین چیزای کوچیکه، که به چشم نمیاد.

آقا سیف اله (طهماسبی) میگفت
واسه هماهنگیه یه عملیات از لشکر ۳۱ عاشورا رفته بودم قرارگاه رمضان بایستی فرمانده ستادو میدیدم.
میونِ چند تا ریش بلند و هیکل درست، با انگشت اشاره یه نفرو نشونم دادن، نزدیک که شدم،
باورم نمیشد، بچه محلمون انوشه
ستادو فرماندهی میکرد و گردانِ برون مرزی رو میچرخوند.
بهش میگفتند برادر “حجت”
عراقیا بیشتر از ما می‌شناختنش!
با کردای میهنی و غیر میهنی قاطی میشد تا بموقعش نشون بده که یه ایرونی رو نباید تهدید کردو خاکشو اشغال.
ولی خودمونیم
خیلی سخته فرمانده ستاد باشی و اونم از نوع برون مرزیش، هیشکی ندونه.
سخته چند سال اونجا برادر حجت باشی و اینجا انوش،
دخترت بدنیا بیادو چند ماه نتونی بیای ببینیش.
آخرین بار که دیدمش با موتور هولیش، دختر دو ماهش، رودستش بودو داشت میرفت.
میگن با قناسه زدنشو پیکر نیمه جونشو تیر بارون کردن.

روحش شاد.

احمد یوسفی


نگاهی به زندگینامه شهید حجت‏ خجسته‏

شهید حجت الله خجسته در بیست و یکم مرداد ۱۳۶۶ در منطقه خرمال عراق به شهادت رسید.
انوش خجسته فشالمى مشهور به «حجت خجسته» فرزند محمدزمان در ۱۴ آبان ۱۳۴۱ در محله دروازه لاکان رشت به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایى و راهنمایى را در رشت به پایان رساند.

همزمان با پیروزى انقلاب اسلامى در هنرستان صنعتى شهید انصارى رشت ثبت‏‌نام کرد و در رشته اتومکانیک به تحصیل پرداخت. با ورود به هنرستان در کتابخانه و انجمن اسلامى فعالیّت داشت و به امور فرهنگى و مذهبى مى‏‌پرداخت.

پس از اتمام سال اول هنرستان، وارد کلاس دوم هنرستان شد، اما نتوانست ادامه تحصیل دهد و از تحصیل بازماند. پس از ترک تحصیل طولى نکشید که به عضویت بسیج محل در آمد. پس از آن در یک دوره آموزش نظامى در چالوس شرکت کرد. چندى بعد براى پاکسازى شهرها و جنگلها از ضدانقلاب به چند شهر استان مازندران اعزام شد. در ۵ اسفند ۱۳۶۰ به عنوان نیروى رزمنده به جبهه جنوب رفت و بر اثر اصابت ترکش از ناحیه پشت در جبهه مجروح و به بیمارستانى در اصفهان منتقل شد. پس از مراجعت به رشت از چگونگى زخمى و بسترى شدن چیزى به خانواده نگفت.

در این دوران به فعالیتهاى مذهبى بیشتر تمایل نشان مى‏داد و در مراسم عزادارى به ویژه در ایام محرم و صفر شرکت گسترده داشت. در پایگاه بسیج محل و انجمن اسلامى نقش زیادى در کشف توطئه عوامل ضدانقلاب ایفا مى‏کرد. به هنگام جنگ مسلحانه علیه نظام جمهورى اسلامى، یکى از خانه‏‌هاى مخفى سازمان فدائیان خلق شاخه اکثریت را کشف کرد و با تصرف آن تمام اطلاعیه‏‌ها و پوسترهاى موجود را به داخل خیابان ریخت و به آتش کشید. چند روز بعد افراد ضدانقلاب با ماشین تویوتا به پایگاه انجمن اسلامى محل حمله کردند و آنها را به رگبار بستند. بمب دست‏‌سازى را به داخل پایگاه پرتاب کردند که در اثر انفجار آن حجت از ناحیه گلو مجروح شد و به بیمارستان توتونکاران رشت انتقال یافت و بسترى شد. در ۲۰ آبان ۱۳۶۱ به عضویت رسمى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى در آمد و یک دوره آموزش عمومى پاسدارى را در چالوس گذراند. مدت هفت ماه در پرسنلى گردان سپاه گیلان خدمت کرد. سپس براى بار دوم همراه با نیروهاى اعزامى «طرح لبیک یا خمینى» به عنوان مسئول پرسنلى گردان عازم منطقه جنگى گردید.

پس از چند ماه به رشت بازگشت و در سپاه پاسداران مشغول شد. در این زمان کتابخانه ابوذر را در محل زندگى خود تأسیس کرد. به عنوان مسئول کتابخانه در نشر فرهنگ مطالعه جوانان و نوجوانان فعالیّت چشم‏گیر داشت.از ۲۶ تیر تا ۲۶ بهمن ۱۳۶۲ ارزیاب واحد پرسنلى سپاه گیلان بود. در ۲۷ بهمن همین سال همراه با گروهان جنگهاى نامنظم «گردان مسلم‌ بن ‏عقیل» از لشکر ۲۵ کربلا عازم جبهه شد. پس از هفت ماه حضور در منطقه عملیاتى به رشت مراجعت کرد. از ۲۸ شهریور تا ۷ دى ۱۳۶۳ در سپاه گیلان در دفتر گزارشات، مشغول خدمت گردید.

چندى بعد، از ۸ دى تا آخر خرداد، جانشینى فرمانده گردان ۳۱۲ قدس از ستاد تیپ ۷۵ ظفر را به عهده گرفت. با داشتن مسئولیت جانشینى فرمانده گردان در بیشتر کارها به دیگران کمک مى‏کرد و بیشترین نقش را در عملیات به عهده مى‏گرفت. گاهى اوقات امور ادارى را رها مى‏کرد و به کارهاى رزمى مى‏پرداخت و با نیروهاى گشتى به پشت خط دشمن مى‏رفت. گاه مواضع دشمن را شناسایى مى‏کرد؛ در جذب نیروهاى کرد عراقى مى‏کوشید و یا به تهیه آتش بر مواضع دشمن مى‏پراخت. اشتیاق و استعداد فوق‌‏العاده‌‏اى در عملیات شناسایى از خود نشان مى‏داد. به همین جهت چندین بار در جنگهاى نامنظم شرکت کرد و پس از مدتى مسئولیت گردان جنگهاى نامنظم را به عهده گرفت. از اول تیر ۱۳۶۳ تا آخر تیر ۱۳۶۴ به مدت سیزده ماه در این سمت باقى ماند. در شناسایى مناطق نظامى و انهدام نیروهاى دشمن شهامت و شجاعتى وصف‏‌ناشدنى داشت. یکى از دوستانش در این باره مى‏گوید:

در جاده حلبچه به خرمال عراق در وسط جاده مین ضدتانک کار مى‏گذاشت و یا در نزدیکى سنگر عراقی‌ها مین ضدنفر نصب مى‏کرد. در یکى از جبهه‌‏هاى غرب از رودخانه‏‌اى که از کنار روستایى عبور مى‏کرد، گذشتیم. دشمن مطلع شد و ما را محاصره کرد. حجت با دیدن تعداد زیاد نیروهاى عراقى محاصره‏‌کننده گفت: «اینها چیزى نیستند» . عراقیها با آتش سنگین، پرتاب موشک در صدد نابودى ما برآمدند ولى چون در گودى رودخانه بودیم آسیبى به ما نرسید. با تنگ‏‌تر شدن حلقه محاصره، حجت همچنان خونسرد و آرام بود تا اینکه در حدود ساعت سه بعدازظهر عراقیها که منطقه را ناامن مى‏دیدند، محل را ترک کردند.

گردان تحت فرماندهى حجت خجسته زیر نظر ستاد تیپ ۷۵ ظفر از گردان ۳۱۲ قدس قرار داشت. در مدت تصدى مسئولیت در جنگهاى نامنظم، مأموریتهاى زیر را به عهده داشت:

۱٫ از ۲۷ تیر ۱۳۶۴ به مدت پانزده روز به منظور امور ادارى به باختران و مریوان مأمور شد.

۲٫ از ۴ شهریور ۱۳۶۴ به مدت پانزده روز به مریوان و شیخ‏‌سله رفت.

۳٫ از ۱۰ شهریور ۱۳۶۴ به مدت پانزده روز به منظور انتقال نیرو به جوانرود و شیخ‏‍سله مأمور شد.

۴٫ از ۸ مهر ۱۳۶۴ به مدت پانزده روز به منظور انجام امور محوله به باختران، نقده، سنندج، مریوان و شیخ‌‏سله مأموریت گرفت.

۵٫ از ۱۶ مهر ۱۳۶۴ به مدت پانزده روز به منظور انتقال نیرو به باختران، سنندج، مریوان، شیخ‏‌سله اعزام شد.

۶٫ از ۱۳ بهمن ۱۳۶۴ به مدت دو روز به منظور انتقال نیرو در باختران، دیوان و شیخ‌‏سله حضور یافت.

خجسته در ایام مرخصى در رشت به راهنمایى افراد فریب‏خورده گروههاى ضدانقلاب مى‏پرداخت. بیشتر سعى داشت از طریق ارشاد و بحث آنان را به درک صحیح انقلاب و اسلام هدایت کند اما برخى مواقع نیز این مباحثه و مجادله به درگیرى منجر مى‏شد. از آن جمله مى‏توان به درگیرى عوامل ضدانقلاب با وى در ایام دهه فجر سال ۱۳۶۴ اشاره کرد. گزارش ناحیه مقاومت بسیج شهرى گیلان درباره این درگیرى به شرح زیر است:

به دنبال فرارسیدن ایام‏‌الله دهه فجر برادران پایگاه شهید چمران در مورخ ۱۴/۱۱/۱۳۶۴ از ساعت ۶ غروب اقدام به زدن طاق نصرت و تزیین آن با پرده و پرچم و دیگر وسایل کردند. در ساعت ۸ غروب مورد حمله عده‌‏اى معلوم‌‏الحال قرار مى‏گیرند. در این حمله علاوه بر مجروح شدن برادر «حجت تطهیرى» عضو فعال و با سابقه پایگاه، برادر خجسته از پرسنل سپاه نیز آسیب دید. آنچه که بیانش لازم است خویشتندارى این عزیزان در هنگام درگیرى با مزدوران در عدم استفاده از حق قانونى خود – حکم مأموریت و اسلحه – است. همیشه برادران حاضر در پایگاه مظلومانه مورد ضرب و شتم قرار مى‏گیرند و کسى نیست بگوید جرمشان چیست و به چه اتهامى چنین قهرآمیز با آنها برخورد مى‏شود.

انوش در سال ۱۳۶۴ با خانم مقرب تطهیرى مقدم ازدواج کرد. برادر همسر و همرزم و دوست او در این باره مى‏گوید:

چند بار افرادى را به خواستگارى فرستاد، اما پدرم موافقت نکرد تا در یک بعد از ظهر نزد پدرم آمد و با او صحبت کرد. پدرم ابتدا گفت بهتر است در جبهه حضور داشته باشید. اما بعد از گفتگوهاى طولانى سرانجام شب هنگام پدرم به منزل آمد و موافقت خود را اعلام کرد.

سپس مراسم عروسى ساده‌اى را برگزار کردند. جهت یادگارى با دوستانى که دعوت شده بودند عکس گرفت و تازه در این زمان بود که دوستانش متوجه شدند که به مجلس دامادى حجت دعوت شده‌‏اند. پس از ازدواج از طرف ستاد جهیزیه یخچالى به او داده شد اما به قرارگاه رمضان تلفن زد و گفت آن را به شخص دیگرى بدهند. چون نمى‏خواستند یخچال را به فرد دیگرى بدهند امروز و فردا مى‏کردند تا این که موقع اعزام او به جبهه حواله یخچال را به من داد.

بعد از ازدواج تحول روحى واخلاقى چشمگیرى در او هویدا شد. در برخوردها صمیمى‌‏تر و در عبادات عمیق‏‌تر شده بود. به شخصیتهاى مذهبى و سیاسى کشور علاقه داشت و بسیار دوست داشت به دیدار امام نایل آید و از آن به عنوان یک آرزو یاد مى‏کرد.

درباره خصوصیات اخلاقى خجسته یکى از دوستانش مى‏گوید:

بیش از هر چیز دیگر، به غیبت کردن حساسیت داشت و بى‌‏اندازه از این عمل متنفر بود. بسیار جاذبه داشت و افرادى که به نزد او مى‌آمدند مى‏‌گفتند: حالتى دارد که انسان نمى‏تواند در نزد او عمل بیهوده و لغوى انجام دهد. در برخى مواقع همرزمان و دوستانش را که مرتکب غیبت مى‏شدند مکلف به پرداخت جریمه نقدى مى‏کرد.

در ۱۶ تیر ۱۳۶۵ مسئولیت گروهان جنگهاى نامنظم به فرد دیگرى واگذار شد و حجت فرماندهى گردانى را در قرارگاه رمضان به عهده گرفت. در این دوره با لباس کردى همانند رزمنده‏‌اى ساده به مرخصى مى‌آمد و با همان وضعیت به جبهه باز مى‏گشت. مدتى مسئولیت ستاد قرارگاه رمضان در منطقه دیزلى مریوان را برعهده داشت اما با وجود مسئولیت ستادى در قرارگاه در فعالیتهاى رزمى بسیار حساس و خطرناک نظیر گشت و شناسایى مناطق تحت کنترل دشمن و مین‌‏گذارى در جاده‏‌هاى محل عبور و مرور خودروهاى دشمن و در جلوى سنگرهاى آن شرکت مى‏کرد. در گرماگرم حضور حجت در جبهه، سپاه ناحیه گیلان به علّت نیاز به وجود او و جمعى دیگر از نیروها در لشکر قدس، دستور داده شد به سپاه رشت برگردند. مکاتبات متعددى صورت گرفت و حتى به حجت اعلام شد که در صورت خوددارى از بازگشت حقوق ماهیانه او قطع خواهد شد. قرارگاه رمضان به علّت نیاز به وى این درخواست نپذیرفت و حجت نیز به خاطر علاقه به حضور مداوم در مناطق عملیاتى در منطقه باقى ماند. در منطقه علاوه بر فعالیتهاى ستادى و عملیاتى، جلسات قرائت قرآن و کتابخوانى به صورت جمعى ترتیب مى‏داد. على‏رغم داشتن مسئولیتها و کارهاى فراوان چه در مناطق عملیاتى و چه در ایام مرخصى، از ورزش مخصوصاً فوتبال غافل نبود. از دوران نوجوانى بیش از دیگر ورزشها، فوتبال بازى مى‏کرد. حجت تطهیرى درباره علاقه او به فوتبال مى‏گوید: پایگاه مقاومت ما زیرنظر ستاد دو شهرى بود. روزى اطلاعیه‌‏اى مبنى بر شرکت سه نفر از هر پایگاه در مسابقه فوتبال به دست ما رسید و قرار شد تیمى را معرفى کنیم. در این زمان خجسته به مرخصى آمده بود و چون یار کم داشتیم به پیشنهاد خودش اسم او را هم به عنوان عضو سوم تیم دادیم. در مسابقات او “جام آقاى گلى و اخلاق ” را از طرف هیأت داوران دریافت کرد و تیم ما هم به مقام نخست رسید.

خجسته جام اخلاق را به یکى از خانواده‌هاى شهدا تقدیم کرد. در منطقه جنگى نیز ورزش را فراموش نمى‏کرد و با تهیه ابتدایى‏‌ترین وسایل نشاط و شادابى را در نیروها ایجاد مى‏کرد. جعبه‌‏هاى گلوله کاتیوشا را کنار هم مى‏چید و روى آن پینگ پنگ بازى مى‏کردند. مدت هشت ماه فرماندهى گردان مسجدالاقصى را به عهده داشت که براى عملیات برون‏مرزى اعزام شد. در فروردین ۱۳۶۶ مأموریت برون‏مرزى او شروع شد و حدود چهار ماه به طول انجامید. در این مدت، دخترش به دنیا آمد و صدیقه نام گرفت. هنگامى که از عملیات برون‏‌مرزى بازگشت، فرزندش سه ماهه بود. مدت کوتاهى به مرخصى رفت و کودک خود را پس از سه ماه دید و بسیار نوازش کرد. هنگامى که حجت دخترش را در آغوش مى‏گرفت، کودک خنده بلندى مى‏کرد که موجب شگفتى دیگران مى‏شد. وقتى مى‏پرسیدند تو که این بچه را اینقدر دوست دارى چگونه از او جدا مى‏شوى؟ مى‏گفت: «او را خیلى دوست دارم اما ارزش در این است که با همین علاقه‌‏اى که به این بچه دارم براى رضاى خدا از او جدا شوم و به جبهه بروم. خداوند هم همین ارزش را دوست دارد و من دورى بچه را به اداى تکلیف در جبهه ترجیح مى‏دهم.»

حجت‌‏الله خجسته در آخرین مأموریت، وصیت‏نامه‌‏اى نوشت و آن را با آیه ۸۷ سوره توبه شروع کرد و پس از صلوات به حضرت ولى‏عصر و درود به رهبر انقلاب و شهداى جنگ تحمیلى، خطاب به خانواده‌‏اش نوشت:

…اینجانب حجت (انوش) خجسته، شهادت خود را به شما تبریک مى‏گویم به خاطر اینکه شما هم در جوار خانواده محترم شهدا قرار گرفتید. شما هم مثل امام بزرگوارمان خانواده شهید هستید هر چند که من خودم را یک شهید نمى‏دانم… من که بنده‏‌ا‌ی خوب براى خدا نبودم هر چند که لطف و عنایت خداوند در حق بنده‌‏اش خیلى زیاد است و شاید ما را هم در جوار شهداى پاک‏باخته اسلام قرار بدهند. در آخر دو پیام براى ملت مسلمان دارم: اول پیامم مختص خواهران مسلمان مى‏باشد که این وصیت‏نامه را مى‏شنوند. خواهرانم شما این رزمنده‌‏ها را ببینید که در کجا به سر مى‏برند و در بدترین شرایط هستند کوچک‏ترین و ساده‏‌ترین انتظارى که از شما دارند رعایت حجات است… پیام دوم این است که امام را یارى کنید. اگر شما امام را یارى کنید بدانید که به خودتان و کشور خودتان و اسلام خدمت کرده‌‏اید. او فرزند حسین(ع) است او الان کارى انجام مى‏دهد که اگر امام حسین(ع) هم بود همین کار را مى‏کرد…. در آخر هر کدام که مرا مى‏شناختید اگر کوچک‏ترین کم‌‏لطفى از من دیده‌‏اید، حلالم کنید.

وى در پایان با اشاره به اینکه ممکن است جنازه‌‏اش در اولین لحظات شهادت به دست خانواده‌‏اش نرسید خطاب به والدین و همسرش نوشت:

من براى انجام مأموریتى به داخل عراق مى‏روم، شاید جنازه‌ام را نتوانند بیاورند. اگر چنین شد ناراحت نباشید. بدانید که مسئولیت شما در نزد خدا در این صورت بیشتر مى‏شود.

آخرین مرخصى حجت که به پایان رسید، آخرین دیدار را با فرزند انجام داد. دخترش بر خلاف دیدارهاى پیشین به هنگام خداحافظى پدر با صداى بلند مى‏گریست، به صورتى که دیگران را نیز تحت تأثیر قرار داد. اما حجت در رفتن مصمم بود. سرانجام در حالى که فقط بیست ساعت از آخرین دیدارش با خانواده گذشته بود در عملیات فتح ۹ به شهادت رسید. همرزمش – سیدعباس گلزار – چگونگى شهادت او را چنین تشریح کرده است:

آخرین شب عملیات فتح ۹ در سال ۱۳۶۶ بود. از شروع عملیات هشت روز مى‏گذشت. از معبرى که نیروها تردد مى‏کرد عراقیها آتش سنگینى مى‏ریختند و ناچار به حفر معبر دیگرى شدیم که پس از پایان کار حفر معبر به یک غار رسیدیم. در همین لحظات بود که یکى از نیروها سراسیمه آمد و گفت: «عراقیها از همان مسیر قبلى که آتش تهیه مى‏ریختند و پاتک مى‏کردند، حمله جدیدى را آغاز کرده‌‏اند.» اطلاع داشتیم که اگر عراقیها آن منطقه را تصرف کنند نگهدارى دیگر مواضع و موقعیتها سخت و پیشروى دشمن به مواضع حساس براى نیروهاى ما بسیار گران تمام خواهد شد. حدود نُه روز عراق نتوانسته بود آنجا را تصرف کند. حجت گفت: «من با نیروى تازه نفس جلو مى‏روم.» سپس نیروها را سازماندهى کرد و به طرف دشمن رفت. ارتفاعات را بدون تلفات تصرف کردند. سپس به نیروها گفتیم عقب بکشید و به حجت نیز گفتیم تو هم عقب بکش. او نیروها را به عقب فرستاد و خودش آخر از همه به راه افتاد تا نیرویى جا نماند. ناگهان از طریق بى‏سیم اعلام شد که خجسته مجروح شده است.از نیروهایى که عقب‏‌نشینى مى‏کردند از وضعیت او جویا شدیم. عده‌اى گریه مى‏کردند و مى‏گفتند تیر قناسه از پشت سر به او اصابت کرده، سینه‏‌اش را شکافته و وقتى نفس مى‏کشد صداى تنفس از ریه‏‌هایش شنیده مى‏شود. نیروها تلاش مى‏کنند او را به عقب بیاورند. دشمن نیز به طرف قله در حال پیشروى بود. بناچار براى اینکه نیروهاى دیگر به شهادت نرسند، جنازه او را در منطقه عملیاتى رها کردند. پس از رسیدن عراقیها، صدها گلوله به بدنش شلیک کردند به گونه‌اى که استخوان‌هاى کاسه سرش از بین رفته بود و صدها پوکه فشنگ در اطراف جنازه‌‏اش ریخته بود.

به این ترتیب حجت‏الله خجسته در ۲۱ مرداد ۱۳۶۶ در منطقه خرمال عراق به شهادت رسید. جنازه خجسته پس از هفت ماه، در عملیات والفجر ۱ به دنبال آزادسازى خرمال، حلبچه و شمال عراق در زمانى که منطقه هانى‏گل به تصرف رزمندگان در آمد، توسط سیدعباس گلزار یکى از همرزمانش کشف و به خانواده‏‌اش تحویل داده شد. پیکرش پس از برگزارى مراسم تشییع در گلزار شهداى تازه‏‌آباد رشت به خاک سپرده شد. از شهید خجسته دخترى دو ساله به نام صدیقه به یادگار مانده است. پس از شهادت او پایگاه شهید چمران در زادگاهش به نام شهید حجت خجسته تغییر نام یافت.

منبع زندگینامه: نوید شاهد | پایگاه اطلاع‌رسانی فرهنگ ایثار و شهادت


انتشار و بازنشر یادداشت‌ها در پایگاه خبری رُوار به منزله تایید نظر نگارنده نیست؛ این اقدام به منظور اطلاع‌رسانی و با هدف آشنایی مخاطبان این رسانه با دیدگاه‌ها و نظرات مختلف انجام می‌شود.


  • نویسنده : احمد یوسفی